دوشنبه ٢٧ دی ١٣٩٥
 
صفحه اصلی|اسلام|زبان و ادبيات فارسی|پيوندها
عنوان
ایران
همدان - غار علي صدر
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[عضویت]
اشتراک خبرنامه
نام :   
ایمیل :   

800x600 Normal 0 21 false false false HR X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

ریشه‏های تاریخی جنگ غم انگیز بالکان

 

 برگردان و تلخیص از:دکتر امیر لقمانی‏ منبع: Der spiegel

 

با فروپاشی کشور یوگسلاوی،شبه جزیره بالکان بیش از هر نقطه دیگر در جهان،شاهد جنگ‏های قومی هراسناک است؛جنگ‏های‏ غم‏انگیزی که دامنه آنها هر روز بیش از پیش گسترده شده و از سرخوردگان و تحقیر شدگان دیروز جنایتکاران جنگی منفوری چون صرب‏ها ساخته است. جنگ‏های ویرانگر بالکان ریشه درتاریخ پرتلاطم این منطقه دارد و خونریزیهای تازه در واقع جوشیدن سرچشمه کینه‏های دیرین‏ است. اقوام مسیحی این منطقه،غیر از رویارویی با نیروهای عثمانی،همواره گرفتار جنگ و ستیز با یکدیگر بوده اند و اکنون با دیگر آتش‏ کینه‏ها را شعله‏ور ساخته و شمشیرهای زنگار بسته نژاد پرستی و قوم گرایی افراطی را از نیام کشیده‏اند. بالکان سرزمین اقوام گوناگونی است که از دیر باز هر یک داعیه رهبری بر منطقه‏ای را داشته‏اند و جنگ‏های پیاپی آنها در چند قرن اخیر سرنوشت ملت‏های بالکان را رقم زده است.اظهار نظر در مورد این اختلاف‏ها بدون در نظر گرفتن انگیزه تاریخی آنها سطحی نگری به‏ تاریخ است،زیرا برای شناختن ویژگی‏ها و روحیه هر قوم باید تاریخ آن قوم را شناخت. گزارشی که مجله آلمانی اشپیگل منتشر کرده است،بیشتر بیانگر علل اختلافات صرب‏ها و کرواتهاست و نویسنده کمتر به مسئله‏ کشتار مسلمانان مظلوم بوسنی هرزگوین به دست نیروهای جنایتکار صرب پرداخته است؛با این حال، ریشه ی ا ین ‏اختلافها و درگیریهای‏ فرق مسیحی،تا حدودی علل تضیع حقوق و کشتار مسلمانان بی‏گناه نشان داده می‏شود.غرور بسیار صربها و این باور که آنها همواره‏ از سوی مردم دنیا تنها گذاشته شده‏اند،ریشه در قرون وسطی دارد.

 در قرن چهاردهم میلادی،صربها از منطقه‏ اوکراین و روسیه سفید به حرکت درآمدند و جنوب‏ بالکان را تصرف کردند.شاهزاده«دوزان»1از خانواده«نمانچیدن»2در سال 1346 در «اسکوپیه»پایتخت امروزی مقدونیه،به عنوان تزار صربها و یونانیان تاجگذاری کرد. حوزه اقتدار او شامل مقدونیه،قسمتهایی از بلغارستان،کوزوو،آلبانی و یونان تا خلیج‏ «کورینت»بود.هرچند که این مناطق جنوبی‏تر از حوزه قدرت فعلی صربها است، اما آنها تا امروز «کوزوو»را بهنوان سرزمین موعود و بستر تاریخی‏ خود در نظر دارند.در کنار آثار باقی مانده از آن زمان‏ در«کوزوو»و دیگر مناطق مورد ادعای صربها، اکنون اقوام دیگری سکونت دارند.بعد از تاجگذاری،«دوزان»ادعای تاج و تخت بیزانس را کرد.امپراتوری روم شرقی آخرین روزهای عظمت‏ خود را می‏گذراند.ولی در این هنگام قدرت‏ دیگری در منطقه ظاهر شد.امپراتوری عثمانی از آسیای میانه با دور زدن بیزانس بسوی اروپا پیشروی کرد و در سال 1361«ادریاناپول»(ادیرنه‏ کنونی)را تصرف و سپس آنرابعنوان پایتخت خود انتخاب کرد.

 

 صربها بعد از مرگ«دوزان»درگیر جنگهای‏ داخلی بین شاهزادگان خود شدند ولی در مقابل‏ تهاجم عثمانی مقاومت کردند.تا این که بالاخره  در سال 1371 در کنار رودخانه«مارینز»در جنوب‏ بلغارستان به شکست تن دادند.عثمانی بلغارستان را نیز به تصرف خود درآورد و در «پنش»بار دیگر صربها را تارومار کرد. امپراتوری عثمانی همچنان به پیشروی در غرب‏ و شمال ادامه داد و با فتح بلغارستان و آلبانی آنچه‏ را که از حکومت«دوزان»باقیمانده بود تهدید کرد. در چنین شرایطی شاهزاده«لازار»با جمع آوری‏ زبده‏ترین نیروهای صرب در سال 1389 تصمیم به‏ مقاومت در برابر ترکان عثمانی گرفت. تحت تاثیر شعارهای ملی گرایانه شاهزاده‏ «لازار»طبق نوشته تاریخ نویسان صرب،بیش از صد هزار جنگجو آماده مبارزه شدند در میان این‏ افراد اقوام مختلف دیگری نیز بودند.چیزی که‏ تاریخ نویسان صرب آن را معمولا اعلام نمی‏کنند. آنها در دشتی در نزدیکی«پیریشتا»3به نام‏ «آمزلفد»4در مقابل نیروهای عثمانی صف آرایی‏ کردند.در 28 ژوئن جنگ بین دو طرف آغاز شد. هنگامی که سلطان مراد اول در گیرودار نخستین‏ ساعات جنگ کشته شد،صرب‏ها پیکهایی به سراسر اروپا برای اعلام پیروزی خود فرستادند.وقتی‏ یکی از پیکها به پاریس رسید،زنگ کلیسای‏ «نوتردام»به نشانه پیروزی مسیحیان مغرب زمین‏ بر«کفار مشرق زمین»به صدا درآمد.چنین به نظر رسید که صربها اروپا را نجات داده‏اند،ولی‏ حقیقت چیز دیگری بود. «بایزید»فرزند مراد بلافاصله بعد از کشته شدن‏ پدرش قدرت را در دست گرفت و در همان روز صربها را به طور کامل تارومار کرد و شاهزاده‏ «لازار»را به اسارت گرفت‏و به خونخواهی،پدر او را گردن زد. در تاریخ چندین صد ساله امپراتوری عثمانی،جنگ«آمزلفد»فصلی کوتاه است ولی صربها از آن افسانه‏ها ساخته‏اند که تا امروز زنده است. افسانه‏های پیدا شده پیرامون این جنگ،تاریخ‏ صربستان را شکل داده است.

شاهزاده«لازار» طبق باور صربها در جنگ شهید شده است. کلیسای ارتدوکس او را قدیس نامیده است.و لقب‏ تزار را نیز به او پیشکش کرده‏اند.سوار کاری بنام‏ «میلوش»5که سلطان مراد را در جنگ کشت، طبق افسانه صربها موفق شد دوازده هزار ترک دیگر را نیز بکشد. صربها هنوز در آئین مذهبی کلیساهای خود، رحمت خدا را برای او طلب می‏کنند.صربها عقیده‏ دارند که از خون کشته شدگان صرب،در دشت‏ «آمزل فلد»جوانه‏های گل سرخ روییده است.جنگ‏ «آمزل فلد»که در حقیقت شکست سختی برای‏ صربها بود به این ترتیب به بزرگترین حماسه غرور آفرین صربها مبدل شد.این موضوع چنان در ذهن‏ اروپائیان ریشه دواند که حتی شعرایی مانند گوته‏ را تحت تاثیر قرار داد و اشعار حماسی بسیاری نیز توسط شاعران اروپایی در این مورد سروده شد. آواز خوانهای دوره‏گرد با سازهای محلی خود اشعار حماس را در تمام مناطق صرب نشین برای مردم‏ می خواندند و مادران،قصه این جنگ را برای‏ فرزندان خود بازگو می‏کردند. این حماسه چنان در قلب صربها رسوخ کرد که‏ حتی تا قرن بیستم،پادشاهان صرب هنوز خود را پدر خوانده هر طفل پسری می‏دانستند که در صربستان به دنیا می‏آمد.حتی«تیتو»نیز بر این باور بود. ولی از آنجایی که انقلاب سوسیالیستی معیارهای دیگر را طلب می‏کرد،او پدرخواندگی‏ دختران را نیز در کنار پسران بعهده می‏گرفت. در کنار شاهزاده«لازار»و شاهزاده«مارکو» چهره دیگری نیز در این جمع حماسی وجود دارد.او ملکی است که بعنوان«دوشیزه امزلفلد»از محبوبیت بالایی برخوردار است و در حماسه‏ صرب آمده که او در میدانهای جنگ به کمک‏ مجروهان می‏آید و کشته شدگان را به سرای باقی‏ راهنمایی می‏کند. در 28 ژوئن 1914 یک صرب،ولیعهد اتریش را به قتل رساند و در 28 ژوئن 1921 پادشاهی صرب‏ بعد از پایان جنگ جهانی اول،نخستین قانون‏ اساسی خود را اعلام کرد.در 28 ژوئن سه سال‏ پیش نیز رئیس جمهور صربستان تاسیس کشور جدید را اعلام نمود.حتی رئیس جمهور فرانسه نیز برای دیدار خود از«سارایوو»این تاریخ را برگزید. در تاریخ صرب،زمان قبل از جنگ«امزلفد» دوران طلایی صرب نامیده می‏شود.شاهزاده‏ «لازار»و دیگر همرزمان صرب او بعقیده صربها تنها مسیحیانی بودند که در مقابل لشکریان اسلام‏ -در حالی که از سوی دیگر مسیحیان تنها گذاشته‏ شده بودند-به مقاومت پرداختند و در این راه،خود را فدا کردند.از همین طرز تفکر است که داعیه‏ صربها را بر سردمداری اقوام در بالکان می‏توان‏ دریافت. در قرن پانزدهم صربها نیز هماند دیگر اقوام‏ بالکان برای مدتی از صحنه تاریخ بالکان محو و به‏ فرمانبرداران امپراطوری عثمانی مبدل شدند.در این دوره،تنها در کوههای«مونته نگرو» مقاومتهایی در مقابل فرمان روایان عثمانی بروز کرد. کلیسای ارتدوکس و افسانه‏های ملی تنها عواملی بودند که ملیت صرب را در طول سالیان‏ دراز حکومت عثمانی در این منطقه زنده‏ نگهداشتند.با این وجود،در بوسنی و آلبانی بسیاری از مردم به اسلام گرویدند.تازه مسلمانان‏ آلبانی،به مرور زمان به طبقه حاکمه منطقه مبدل‏ شدند و صربها به تدریج به طرف شمال کوچ کردند تا این که به مرزهای امپراطوری«هابسبورگ»که‏ در مقابل عثمانی مقاومت می‏کرد رسیدند.در سال‏ 1529 عثمانی به پشت دیوارهای وین رسید اما پس از این که موفق به گشودن دروازه‏های این‏ شهر نشد،دولت«هابسبورگ»در اقدامی‏ پیشگیرانه مرزهای خود را که از میان کرواسی‏ می‏گذشت تقویت کرد. از آنجا که ایجاد پادگانهای نظامی در تمام طول‏ جبهه با عثمانی کار بسیار پر خرجی بود، هابسبورگها در کنار مرز،آبادی نشین‏هایی را که‏ از افراد داوطلب تشکیل شده بود به وجود آوردند با این نوید که کسانی در این آبادیها زندگی‏ می‏کنند،رعایای آزاد خواهند بود.اتریشی‏ها توانستند در درجه اول صربها را به این مناطق‏ بکشانند و روحیه جنگجویی آنها نیز دقیقا با استراتژی اتریش منطبق بود.در سال 1683 بار دیگر نیروهای عثمانی که در این بین مجارستان را هم به تصرف درآورده بودند به دروازه‏های وین‏ رسیدند ولی این بار نیروهای اتریش آنها را تا مقدونیه عقب راندند و شروع به تحریک صربها در منطق تحت سلطه عثمانی کردند.هنگامی که‏ سلطان عثمانی نیروهای تازه نفسی را به جبهه‏ها فرستاد،اتریشیها مجبور به عقب نشینی به مرزهای‏ قبلی شدند.با عقب نشینی نیروهای اتریشی،چهل‏ هزار خانواده صرب که تحت حمایت اتریش بودند از ترس انتقام جویی ترکان عثمانی،«کوزوو»را ترک کرده و به رهبری رئیس کلیسای ارتدوکس‏ خود«ارزپنج سوم»راهی نقاط دیگر شدند. در این هنگام،در مناطق حاصلخیز بالکان، مهاجران از شمال آلبانی وارد شدند و صربهای‏ فراری که در بین آنها تعداد زیادی راهبان مسیحی‏ نیز بودند،در حالی که باقیمانده اسکلت شاهزاده (به تصویر صفحه مراجعه شود)«لازار»را با خود حمل می‏کردند به«ویوودینا» رسیدند و در آنجا ساکن شدند.جالب است که بازی‏ تاریخ در مورد قوم صرب را با حادثه دیگری‏ مقایسه کنیم که در همین اواخر رخ داده است.در سال 1989،ششصد سال پس از شکست صربها در«آمزلفد»و سیصد سال پس از فرار آنها از «کوزوو»،«میلوسیویچ»رئیس جمهور صربستان‏ دستور داد باقیمانده اسکلت«لازار»را در کلیسای‏ «روانسیا»که از آنجا آورده شده بود،بار دیگر با احترام بسیار به خاک بسپارند.اوبا این عمل قصد داشت ادعای صربها را بر سرزمینی که اکنون 90 درصد ساکنان آلبانیایی دارد،بار دیگر در خاطره‏ها زنده کند.در مرزهای بین دولت عثمانی و اتریش، دهکده‏هائی دفاعی ایجاد شده که در حقیقت‏ پادگانهایی بود که افراد ساکن در آن می‏بایست هر لحظه آماده عوض کردن وسایل کشاورزی خود با اسلحه باشند.درگیریهای مرزی امری عادی بود.به‏ مرور زمان افراد ساکن در این مناطق به نیرویی‏ ورزیده و جنگ آزموده مبدل شدند.نیرویی که‏ همسایگان«کروات»نیز از آنها در امان نبودند. مردم غیر مسلح در کرواسی از گذشته‏ای دور، زیر لوای تاج وتخت مجارستان بودند و آزادی عمل‏ بالایی داشتند آنها دارای دادگاههای ویژه بودند،از کلیسای‏ خود پیروی می‏کردند،و در تقسیم بندی مالیاتی نیز از مزایایی برخوردار بودند.در«کارلوویتز»که مقر رهبر مذهبی صربها بود،به مرور زمان مراکز بزرگ‏ فرهنگ صرب به وجود آمد.سرزمین نظامی شده‏ کرواسی با مساحتی حدود 33 هزار کیلو متر مربع، مسکن حدود 2/1 میلیون نفر بود که اکثریت آنها را صربها تشکیل می‏دادند و بقیه کرواسی که به‏ محدوده غیر نظامی تبدیل شده بود،تنها یازده هزار کیلو متر مزبع وسعت داشت. خانواده«هابسبورگ»و صربها برای مدتی‏ متحدین بلقوه باقی ماندند و در زیر چتر حفاظتی‏ اتریش،ملیت صرب در آن مناطق پا گرفت و«نووی‏ ساد»به«آتن»صربها مبدل شد.در وین«ووک قره‏ چیک»6خط و زبان علمی صرب-کورواسی را به‏ وجود آورد و در شهر«کراتس»رهبران‏ نهضتهای اسلاو جنوبی رشد یافتند.حتی در جنگ‏ اول جهانی که جرقه آن توسط صربهای افراطی زده‏ شد،«فیلد مارشال سوتزار برویویچ»7که فامیل او از مناطق مسلح مرزی آمده بودند فرماندهی یکی‏ از جبهه‏های مهم جنگ را به عهده داشت.جمهوری‏ «ونیز»نیز به تبعیت از سیاست اتریش و برای حفظ مرزهای خود در کنار دریای«آدریاتیک»از فامیلهای صرب کمک گرفت و همانند اتریش‏ دهکده‏های دفاعی در طول مرز به وجود آورد. در طول همین مسیر است که امروز جنگی‏ ویرانگر بین اقوام مختلف یوگسلاوی پیشین و صربها در جریان است.این مناطق در حالی که عملا دور از خاک مرزی صربستان قرار دارد ولی‏ مسکن صربهایی است که حاضر به فرمانبرداری از هیچ دولت غیر صرب نیستند. اختلاف بین دو قوم بالکان،کرواتها و صربها در طول سالها افزایش یافت.کرواتها که در سال 900 نخستین پادشاهی خود را به وجود آوردند به زودیدر قرن چهارم میلادی، صرب‏ها از منطقه اوکراین و روسیه‏ سفید به حرکت درآمدند و جنوب‏ بالکان را تصرف کردند.جنگ«امزل فلد»که در حقیقت شکست سختی برای‏ صرب‏ها بود،در افسانه‏های آنها به‏ حماسه‏ای غرور آفرین تبدیل شد. این موضوع چنان در ذهن اروپائیان‏ ریشه دواند که حتی شعرایی مانند «گوته»را تحت تاثیر قرار داد و دیگر شاعران اروپائی شعرهای حماس‏ بسیار در این مورد سرودند!در قرن پانزدهم،صربها نیز مانند دیگر اقوام بالکان برای مدتی‏ از صحنه تاریخ بالکان محو و فرمانبردار امپراتوری عثمانی شدند. در این دوره تنها در کوههای مونته‏ نگرو مقاومت‏هائی در مقابل‏ فرمانروایان عثمانی بروز کرد.در بوسنی و آلبانی بسیاری از مردم به اسلام گرویدند و تازه‏ مسلمانان آلبانی،به مرور زمان به‏ طبقه حاکم مبدل شدند و صربها به‏ تدریج به طرف شمال-تا مزهای‏ امپراتوری هابسبورگ-کوچ کردند.خانواده هابسبورگ و صرب‏ها برای مدتی متحدین بلقوه‏ بودند و ملیت صرب زیر چتر حفاظتی اتریش پا گرفت.سرزمینی که امروز شاهد جنگی ویرانگر بین اقوام مختلف‏ یوگسلاوی پیشین و صرب‏ها است، عملا دور از خاک مرزی صربستان‏ قرار دارد،ولی مسکن صرب‏هائی‏ است که حاضر به فرمانبرداری از هیچ دولت غیر صرب نیستند.تحت نفوذ مجارستان قرار گرفتند و هنگامی که‏ مجارستان به تصرف عثمانی درآمد، هابسبورگهای اتریش،کرواتهای کاتولیک را در زیر نفوذ خود درآوردند و حتی پاپ به آنها«سد محافظ مسیحیت»لقب داد. در«زاگرب»که با فرهنگ کرواسی شکل‏ گرفته است،نگاهها همیشه بطرف«بوداپست»، وین و رم بود و کرواتها خود را به عنوان مرز داران‏ دنیای غرب به حساب می‏آوردند.در مقابل،صربها که سالیان دراز تحت تسلط عثمانی بودند، نگاهشان بیشتر به شرق دوخته شده بود و خود را وارث اصلی امپراتوری بیزانس می‏پنداشتند.نگاه‏ آنها ابتدا به قسطنطنیه و سپس به سوی مسکو معطوف بود.در نقاطی که کرواتها و صربها با هم‏ زندگی می‏کردند،اختلافات نیز افزایش می‏یافت‏ و در اکثر مواقع کرواتها از حمایتی که وین از صربها می‏کرد،نگران بودند. در ابتدای قرن نوزدهم صربها به عنوان نخستین‏ ملت بالکان خود را از قید امپراتوری عثمانی رها کردند.برج جمجمه‏ها در شهر«پنس»که امروز نیز پابرجاست،نشانه جنگهای هولناکی است که در این دوره به وقوع پیوست.از سال 1817 صربها شاهزاده نشینی را در اطراف بلگارد و جنوب‏ دانوب به وجود آوردند که در سال 1833 مستقل‏ شد.صربستان با این ادعا که به عنوان نخستین‏ ملت توانسته است از عثمانی جدا شود،سعی کرد مناطق صرب نشین را با هم متحد کند.از سوی‏ دیگر کرواتها هنگامی هویت تاریخی خود را درک‏ کردند که ناپلئون به بالکان لشکر کشی کرد و قسمت اعظم کرواسی را به دایره حکومت خود افزود. تحت تاثیر انقلاب فرانسه،فکر تاسیس یک‏ حکومت اسلاو جنوبی به وجود آمد ولی به زودی‏ فرانسویها از آنجا رانده شده و هابسبورگها دو مرتبه در آنجا استقرار یافتند و شرایط قبلی را حاکم‏ کردند.به این ترتیب،کرواسی تقسیم شده باقی‏ ماند.هسته مرکزی از سوی مجارستان و نواحی‏ ساحلی تحت نظر وین اداره می‏شد.ابتدا در سال‏ 1836 ملی گرای کرواتی«لود ویت گای»خطی‏ برای زبان کرواتی ابداع کرد که بر خلاف صربها که با الفبای«کریل»می‏نوشتند،با الفبای لاتین بود و برای نخستین بار در سال 1845 نماینده‏ای در مجلس به زبان کرواتی سخن گفت.تا قبل از این‏ تاریخ نمابندگان در پارلمان از زبان لاتین استفاده‏ می‏کردند.نهضت آزادی خواهی کرواسی در ابتدا تمام منطقه را در نظرداشت.نهضت کرواتها کمتر از نهضت صربها افراطی نبود و آنچه این دو را با هم‏ برابر می‏کرد عدم احترام به اقوام دیگر بود. «آنته استارسویچ»که حزب قانون را به وجود آورد و به عنوان«پدر وطن»مورد تمجید قرار گرفت‏ حتی امروز در جمهوری نو پای کرواسی نیز به‏ عنوان بت میهن پرستی به حساب می‏آید،مرزهای‏ کرواسی را از سلسله کوههای آلپ تا«درینا»و آلبانی تا دانوب تجسم می‏کرد.اقوام دیگری که در این محدوده همانند صربها،اسلاوها و دیگران‏ زندگی می‏کردند،برای او نژادهای مخلوطی‏ بودند.او بوسنی‏ها را کرواتهای قدیمی به حساب می‏آورد ولی صربها رانژاد پستی می‏دانست که از آمیزش خدمتکاران و غلامان به وجود آمده بودند و به آنها لقب«اسلاو صربی»می‏داد. تحت تاثیر افکار او،در پایان قرن گذشته نسل‏ کشی اقلیت صرب در کرواسی آغاز شد.صربها برای او نسلی شیطانی بودند که نباید امکان ادامه‏ حیات می‏یافتند.مابین این دو قوم که هر کدام‏ برای خود امتیازی قائل بودند و اقوام دیگر را در بالکان به حساب نمی‏آوردند،تحت تاثیر افکار اسقف اسلوونی«پوزیپ بورای اشتروسمایر» نهضت جوانان مترقی،شکل گرفت که به«مدرسه‏ یوگسلاوی»معروف شد. طبق نظر این گروه تمام اسلاو جنوبی از جمله صربها،کرواتها و اسلوونیها با هم ملتی را تشکیل می‏دادند.فکر ملیت یوگسلاوی،بیشتر بین کرواتها در کرواسی و دالماسی طرفدار پیدا کرد و صربها روی موافقی به آن نشان ندادند. صربها هرگز شکی در ملیت و برتری نژادی خود نداشتند و کلیسای ارتدوکس آنها نیز هرگز با نظرهایی که از سوی کاتولیکها عنوان می‏شد موافق نبود.علاوه بر آن،بلگراد به عنوان پایتخت‏ یک دولت مستقل،زاگرب را خاری در گوشت ملت‏ اسلاو می‏دانست که از سوی خانواده کاتولیک‏ «هابسبورگ»ایجادشده بود.حتی روشنفکران‏ کروات نیز کم و بیش اعتراف می‏کردند که صربها را به عنوان قدرت برتر باید قبول کرد.«کروات‏ دوست دارد زندگی کند و صرب حاضر است‏ بمیرد»جمله‏ای بود که یک نظریه پرداز از جوانان‏ مترقی عنوان کرد.نظیر این جملات و اصطلاحات‏ بسیار است. در کنفرانس برلین که در سال 1878 تشکیل شد تا بر پایه اراده«بیسمارک»نظمی نو را در اروپا حاکم‏ کند،صربها به عنوان نخستین ملتی در بالکان که‏ خود را از حلقه امپراتوری آزاد کرده بودند، شرکت کردند و حتی به عنوان کشور به رسمیت‏ شناخته شدند.از همان هنگام رقابت سخت آنها با دیگر ملیتهای بالکان بر سر تصاحب باقیمانده‏ امپراتوری عثمانی که می‏رفت هر روز بیش از پیش از بالکان دور شود آغاز شد.همکاری صرب‏ و روسیه در این زمان بیش از گذشته بود. در دو جنگ خونین که آوازه خونریزیهای آن‏ هنوز در اروپا باعث به وجود آمدن داستانهای ادبی‏ وحشت انگیزی است،صربها توانستند«کوزوو»و با وجود مقاومت شدید بلغارها،«مقدونیه»را نیز تصرف کنند.به این ترتیب صربها دو مرتبه‏ سرزمین موعود خود را به دست آورده بودند.آنها این سرزمین را با خون هشت هزار آلبانی آبیاری‏ کردند.پیشروی صربها آنها را در مقابل بعضی از قدرتهای بزرگ اروپایی قرار داد.قدرتهایی که کم‏ و بیش خود را وارث«مرد مریض اروپا» می‏دانستند.در صدر این قدرتها امپراتوری اتریش‏ -مجارستان بود. در کنفرانس برلین،دولت اتریش-مجارستان‏ منطقه«بوسنی هرزگوین»را به عنوان محدوده‏ اداری بدست آورده بود و در سال 1908،وین که سواحل الماسی را تصرف کرده بود،مناطق‏ داخلی بوسنی را نیز به آن اضافه کرد.سراسر مناطق داخلی بوسنی در این زمان در قلمرو حکومت«هابسبورگ»بود. این موضوع نفرت صربها را نسبت به رقیب‏ قدرتمند خود در بالکان افزایش داد.آنها بر این باور بودند که میلیونها اسلاو جنوبی در پنجه دولت‏ «هابسبورگ»به اسارت درآمده‏اند.انجمنهای‏ مخفی همانند«دست سیاه»و«اتحاد یا مرگ»جنگ‏ زیر زمینی خود را علیه هابسبورگها آغاز کردند. اختلاف گمرکی بین دو طرف در مساله به‏ اصطلاح«جنگ خوکها»که در اثر اعمال فشار گمرکچیان اتریشی اعمال شده بود،دو کشور را در سال 1913 تا سر حد یک جنگ تمام عیار پیش برد. در همان زمان ژنرال«فرانس کونرادفون‏ هوتزندورف»سر فرمانده نیروهای اتریشی،زمان را برای یک تسویه حساب با صرب‏ها می‏دانست ولی‏ ولیعهد اتریش«فرانس فردیناند»با آن مخالفت‏ کرد.

 در شیکاگو،در پایان سال 1913 در روزنامه‏ای‏ که توسط صربهای مهاجر منتشر می‏شد و به‏ «سربوبران»8معروف بود،آمده بود که:«ولیعهد اتریش برای بهار قصد دیدار از سارایوو را دارد. صربها...هرچه به دستتان می‏رسد،از تفنگ، بمب و دینامیک آماده کنید و از هابسبورگها انتقام‏ بگیرید.مرگ بر خاندان هابسبورگ.» ژنرال«هوتزندورف»بخوبی می‏دانست که چرا ولیعهد را در سال بعد،در همان روز مقدس صربها، برای بازدید از نیروهای مسلح اتریشی به‏ «سارایوو»دعوت کرده است.با وجود تحریک شدن‏ احساسات ضد اتریشی صربها در«سارایوو»، اقدامهای امنیتی در شهری که کاملا آماده انفجار بود،بسیار کم به عمل آمد.به این ترتیب«گاواریلو یدینسیپ»24عضو انجمن«دست سیاه»توانست‏ به آسانی به نزدیکی ولیعهد و همسرش برسد و آن‏ دو را با تپانچه به قتل برساند.نتیجه این اقدام، شروع جنگ اول جهانی در زمانی بود که همه چیز آماده و منتظر جرقه‏ای برای اشتعال به نظر می‏رسید. صربستان که ابتدا شجاعانه جنگید و در حمله‏ اتریشیها توانست صد هزار نفر از انها را به هلاکت‏ برساند،در سال 1915 توسط نیروهای اتریش، آلمان و بلغارستان،پس از این که نیرویی بسیار قوی از آلمان به فرماندهی فیلد مارشال«فون‏ ماکنسون»به کمک نیروهای اتریش آمد،تصرف‏ شد. «دیگر صربستانی وجود ندارد».جمله‏ای بود که یک ژنرال انگلیسی در مورد آن کشور بعد از تصرف کامل از سوی نیروهای آلمانی-اتریشی‏ بیان کرد. در همین حال در ارتش اتریش یک افسر کرواتی‏ بسیار شجاعانه جنگیده بود.این شخص«یوزپ‏ بروز»بود که بعدا به«نیتو»معروف شد و 37 سال‏ سرنوشت یوگسلاوی را در دست گرفت.با وجود این،در پایان جنگ صربستان جزو فاتحان جنگ‏ بود،در حالی که کرواسی و اسلوونی تا وهله‏ شکست،با اتریش مانده بودند. هنگامی که جنگ پایان یافت،آنها هم علاقه‏ قومی به اسلاو جنوبی پیدا کردند و با هم و با سرعت‏ زیادی تحت رهبری صربها دولت سلطنتی صربستان، کرواسی و اسلونی را به وجود آوردند که در اول دسامبر 1918 موجودیت خود را در بلگارد اعلام‏ کرد اکثریت صرب از ابتدا،واقعیت رسیدن به‏ صربستان بزرگ را با اتحاد همه صربها در نظر داشتند و ملیتهای دیگر تا هنگامی که ادعایی‏ نداشتند،در این حک‏ومت مورد قبول بودند. نخست وزیر«نیکولا پاسیچ»در نخستین دور مشورتی در«کورفو»که در پایان 1917 برگزار (به تصویر صفحه مراجعه شود)شد،اسلونی را در دور گفتگوها از قلم انداخت و بعد از اینکه به او تذکر داده شد،از اسلونی هم‏ یاد کرد. حتی قانون اساسی که در 1921 و در همان 28 ژوئن معروف در بلگراد اعلام شد،کاملا برای‏ تحقق بخشیدن به صزبستان بزرگ عنوان شده بود. کرواسی و اسلونی در این قانون اساسی حق‏ چندانی به دست نیاورده بودند و این قانون هرگز در مجالس محلی کرواسی و اسلونی به تایید نرسید. گرهها و نهضتهای بسیاری در کرواسی و اسلوونی از همان ابتدا،مخالفت خود را با این اتحاد تحت رهبری صربستان اعلام داشتند.حزبی که در کرواسی قوی‏ترین نیروی سیاسی بود،حزب‏ جمهوری خوانده می‏شد که نشان دهنده مخالفتش‏ با خانواده سلطنتی صرب بود.آنها خودمختاری‏ کامل برای کرواسی را طالب بودند و ادعا می‏کردند که در غیر این صورت،این دولت پایدار نخواهد ماند.این پیش بینی مدت ریادی دوام‏ نیافت و در 20 ژوئن 1928 یک نماینده منطقه‏ «منتو نگرو»در مجلس بلگراد با کشیدن تپانچه‏ خود م برای حفظ موجودیت حزب،سه نماینده را به‏ قتل رساند.یکی از این نمایندگاان،رهبر کرواتها «رایج»بود.پادشاه صربستان،الکساندر که از خانواده‏ «قره ژرژ»ود،این موضوع را بهانه‏ای برای به‏ وجود آوردن یک دیکتاتوری پادشاهی دانست و در 6 ژانویه 1929 تحت عنوان«یک ملت،یک شاه،یک‏ کشور»،پادشاهی جدید صربستان را به وجود آورد. تمام احزاب،غیر قانونی اعلام و سانسوری قوی بر کشور حاکم شد.کشور به 9 ایالت تقسیم و به‏ نامهای رود خانه‏ها و سواحل«آدریاتیک» نامگذاری شد که ربطی به اسامی تاریخی یا ملی‏ نداشت تنها اسلوونی با نام ایالت«درا»تا حدودی‏ محدوده قبلی خود را حفظ کرد. الکساندر،رئیس گارد محافظ خود را که عضو نهضت«دست سیاه»و دارای گذشته بسیار تیره‏ای‏ بود به عنوان نخست وزیر انتخاب کرد.پادشاه فکر می‏کرد که با ممنوع کردن نهضتهای سیاسی، مساله ملیتهارا حل کرده است.نیروهای‏ ژاندارمری و پلیس مخفی،تمام نیروهای مخالف را سرکوپ کردند و هر نغمه ملی گرایی به عنوان‏ خیانت محسوب می‏شدو زندان و شکنجه را در پی‏ داشت.این موضوع نه فقط شامل کرواتها بلکه‏ مردم اسلوونی،مقدونیه،مونته نگرو و بوسنی نیز می‏شد.یک پنجم جمعیت یوگسلاوی اصولا اسلاو نبودند.آلمانها،مجارها،آلبانیائیها،رومانیائی‏ها و و الاشیها از این گروه بودند.ولی آنها نیز باید حاکمیت صرب را قبول می‏کردند.تحت چنین‏ شرایطی که به مراتب سخت‏تر از دوران حکومت‏ هابسبورگها بود،نیروهای افراطی زمینه‏ای برای‏ رشد یافتند و در این میان یکی از اعضای حزب‏ افراطی دست راستی کرواسی-وکیلی به نام آنته‏ پاولیچ-«نهضت انقلابی کروات»را به وجود آورد.نهضتی که به نام«اوستا»معروف شد. هدف نهایی این حرکت،مقاومت مسلحانه برای به‏ وجود آوردن یک کرواسی فارغ از حاکمیت‏ صرب‏ها با شعار«مرگ بر همه صرب‏ها»بود.«آنته‏ پاولیچ»بعد از فرار از یوگسلاوی به ایتالیا رفت و تحت تاثیر افکار موسولینی در ایتالیا ماندگار شد و موسولینی با حمایت خود از او امکان اجیر کردن‏ همفکرانش را فراهم آورد. در 9 اکتبر 1934 یک گروه کماندیی‏ اوستاشا پادشاه الکساندر را که در حال بازدید رسمی از فرانسه بود به همراه وزیر خارجه فرانسه، لویی بارتو درمارسی به قتل رساند.حکومت‏ بلگراد تحت قیومیت شاهزاده«پاول»پسر عموی‏ شاه مقتول،پسر یازده ساله شاه به نام«پتر»را به‏ جانشینی پدرش بر اریکه قدرت نشاند.هنگامی که‏ اوضاع در یوگسلاوی تحت شرایط داخلی و خارجی،منجمله اشغال اتریش از سوی ارتش‏ هیتلری وخیم‏تر شد،رهبران صرب،سعی در نزدیکی با کرواتها کردند ولی چنین به نظر می‏رسید که زمان یکدلی سپری شده است،هر چند در 26 اوت 1939 یک پیمان دوستی بین زاگرب و بلگراد که تا حدودی خودمختاری کرواسی را تامین می‏کرد،بسته شد.اسلوونی و دیگر قومهای‏ ساکن در محدوده یوگسلاوی در این پیمان منظورنهضت آزادی خواهی‏ کرواسی در ابتدا تمام منطقه را در نظر داشت.نهضت کرواتها کمتر از نهضت صربها افراطی نبود و آنچه این دو را با هم برابر می‏کرد، عدم احترام به اقوام دیگر بود.صربها هرگز شکی در ملیت‏ و برتری نژادی خود نشان نمی‏دادند وکلیسای ارتدوکس آنها نیز هرگز با نظرهائی که از سوی کاتولیکها عنوان می‏شد موافق نبود.الکساندر،پادشاه صربستان، فکر می‏کرد با ممنوع کردن‏ نهضت‏های سیاسی مسئله ملیت‏ها راحل کرده است؛نیروهای‏ ژاندارمری و پلیس مخفی او تمام‏ نیروهای مخالف را سرکوب کردند. هدف«نهضت انقلابی کروات»که به نام«اوستاشا»معروف‏ شد،مقاومت مسلحانه برای به وجود آوردن یک کرواسی فارغ از حاکمیت صرب،با شعار«مرگ بر همه صرب‏ها»بود

  یک هفته بعد،جنگ جهانی دوم شروع شد و هیتلر که می‏خواست خیالش از جانب بالکان‏ آسوده باشد،آنقدر بلگراد را تحت فشار قرار داد تا راهی بجز پیوستن به نیروهای محور برای‏ یوگسلاوی باقی نماند.ارتش آلمان،رومانی و بلغارستان را به تصرف درآورده بود و در 25 مارس 1941 یوگسلاوی رسما با پیمانی که در وین‏ بین بلگراد و برلین بسته شد،به دول محور پیوست. فقط دو روز پس از آن،در بلگراد ژنرالها علیه‏ این پیمان کودتا کردند.به روایتی این کودتا توسط سرویس مخفی انگلستان برنامه ریزی شده بود.این‏ کودتا پشتیبانی بسیاری از مردم را یافت و آنها با شعارهای ضد اتحاد با آلمان،آن را ستودند. در صبح ششم آوریل،بمباران بلگراد از سوی‏ نیروهای آلمانی شروع شد و ارتش آلمان از سه‏ طرف بسوی یوگسلاوی حرکت کرد و بعد از یازده‏ روز،ارتش یوگسلاوی تسلیم شد ولی جنگ برای‏ یوگسلاوی هنوز پایان نیافته بود.جنگی که برای‏ یوگسلاوی بیش از دو میلیون نفر کشته بر جای‏ گذارد.آنچه در یوگسلاوی به وقوع پیوست و بخصوص نفرتی که بین اقوام مختلف به وجود آمد،زمینه‏های از بین رفتن دومین دولت یوگسلاوی در قرن اخیر را نیز به دنبال داشت. فاشیستهای فاتح یوگسلاوی در سال 1941 همانند لاشخور به جان این کشور افتادند و هر کس‏ سعی کرد قسمت بیشتری از آن را بدست آورد. هیتلر قسمت اعظم اسلوونی و مناطق شمالی را تصرف کرد و موسولینی علاوه بر قسمت جنوبی، سواحل دالماسی و جزایر آن منطقه را به ایتالیا ملحق و عملا دریای«آدریاتیک»را به یک آبراه‏ ایتالیایی تبدیل کرد.مجارستان نیز قسمتی از یوگسلاوی را به چنگ آورد و از آنجایی که‏ قسمتی از این مناطق مورد ادعای رومانی نیز بود، آن قسمت تحت قیومت ارتش نازی باقی ماند. بلغارستان تمام مقدونیه را تصرف کرد و آلبانی‏ تحت حمایت ایتالیا«کوزوو»و مناطقی در شمال‏ دریاچه«اسکوتاری»را به قلمرو خود ضمیمه کرد و «مونته نگرو»را نیز که سرنوشت خود را با ایتالیا پیوند داده بود به خاک خود افزود.مسخره‏ترین‏ دولت ایجاد شده،«جمهوری مستقل کرواسی» بود که به رهبری«آنته پاولیچ»رهبر افراطی‏ اوستاشا و با حمایت دولتهای محور به وجود آمد این کشور تازه،سواحل خود را در دریای‏ «آدریاتیک»به ایتالیا واگذار کرد و در حالی که به‏ دو منطقه تقسیم شده و شمال آن تحت نظارت‏ ارتش آلمان و جنوب آن در تصرف ارتش ایتالیا بود، تصمیم به انتخاب شاهزاده ایتالیایی«آمون‏ فون اسپولتو»تحت نام«تومپسلاو دوم»به پادشاهی‏ آن کشور گرفت. این ایتالیایی زرنگ تخت سلطنتی کرواسی را چندان تثبیت شده نمی‏دانست و به همین علت‏ حاضر به رفتن به زاگراب نشد.به این ترتیب عملا «پاولیچ»به عنوان رهبر کرواسی باقی ماند.برای‏ جبران مناطق از دست رفته کرواسی،دولتهای‏ محور قسمت اعظم صربستان تا دروازه‏های بلگراد و همچنین«بوسنی هرزگوین»را به دولت فاشیستی‏ اوستاشا بخشیدند و کرواسی را عملا با مساله‏ای‏ درگیر کردند که به هیچ وجه آماده مقابله با آن‏ نبود.آنچه در این کشور زیر سایه هیتلر و موسولینی به وقوع پیوست،در تاری اروپا بی‏همتا بود.نیروهای اوستشی تصمیم گرفته بودند صربها را که یک سوم جمعیت کشور را تشکیل‏ می‏دادند،از بین ببرند.صربها همانند کولیها و یهودیها باید از بین می‏رفتند و از خانه و کاشانه‏ خود بدور می‏افتادند.دولت کرواسی از همان ابتدا با بی پروائی دست به تصویه قومی زد و اعلام کرد کرواسی فقط سرزمین کرواتها است و هیچ کس‏ دیگر حق زندگی در آن را ندارد.«میلوان زانیچ» یکی از رهبرانکرواسی در دوم ماه مه 1941 اعلام کرد که دولت از او هیچ راه حلی برای‏ پاکسازی کرواسی از صربها پرهیز ندارد.رهبر یک‏ گروه نظامی اوستاشا به نام«لوتیچ»نیز با صراحت‏ تمام در تظاهراتی در ماه مه اعلام کرد که دستور داده است صربها را کاملا نابود کنند و هر کجا کسی با آنها برخورد کرد،آزاد است آنها را از میان‏ بردارد.او به کسانی که سعی در محو کامل تمام مظاهر صرب گرفته بودند در عین حال اطمینان داد که از حمایت دولت کرواسی برخوردار خواهند بود. «آنته پاولیچ»که به عنوان رهبر کرواسی و با لقب«پوگلاونیک»از قدرت بلامانع در کرواسی‏ برخوردار بود،با دستور العملهای خشن،حتی‏ موجب شرمندگی فاسیشتهای متحد خود را فراهم‏ آورد.داستانهایی که از کارهای ضد انسانی او حکایت می‏شود به قدری فجیع است که برای‏ کسانی که به روحیات او آشنایی ندارند غیر واقعی به نظر می‏رسد.نویسنده ایتالیایی«کورسید مالاپاراته»که به عنوان خبرنگار جنگی در کرواسی‏ بود،حکایت می‏کند که در یکی از روزهایی که در دفتر«پاولیچ»بوده است در کنار میز تحریر او سبدی‏ را می‏بیند و از«پاولیچ»درباره محتوای آن که به‏ نظر او صدف دریای«ادریاتیک»بود می‏پرسد. «پاولیچ»با لبخندی جواب می‏دهد که محتوای‏ سبد،صدف نیست بلکه هدیه‏ای از نیروهای‏ اوستاشا شامل بیست کیلو حدقه چشم است! دسته‏های اوستاشا از روستایی به روستای‏ دیگر می‏رفتند و پس از آنکه راههای خروجی و ورودی را می‏بستند،اهالی را در میدان جمع و دستجمعی اعدام می‏کردند و یا به جنگلهای اطراف‏ برده و در آنجا به حیات آنها خاتمه می‏دادند.آن‏ها در مواردی،افراد را اجبارا در کلیساهای‏ ارتدوکس جمع می‏کردند و پس از بستن درها، آنجا را آتش می‏زدند.اوستاشا تصمیم داشت‏ جمعیت دو میلیونی صرب ساکن آن مناطق را در درجه اول معدوم و سپس،بقیه را ناگزیر از پذیرش‏ مذهب کاتولیک کند تا به این وسیله کرواتهای‏ خوبی از آنها بسازد.در شهرهای بزرگ که از بین‏ بردن مردم به آسانی مقدور نبود،صربها،کولیها و یهودیان،جمع آوری و در بازداشتگاههایی برای‏ نابودی نهایی آماده می‏شدند.مخوف‏ترین‏ بازداشتگاه،«یازنوواک»بود که در جنوب شرقی‏ زاگرب قرار داشت و در آن بیش از هفت هزار کودک کشته شدند.در این محل،تنها در یک شب‏ 1370 زندانی با داس سر بریده شدند!کرواتها که‏ خود را با نازیها هم نژاد می‏دانستند به اقوام صرب‏ به عنوان نژاد پست‏تر می‏نگریستند و در پاره‏ای‏ مواقع از نازیهای آلمانی نیز گوی سبقت را در وحشیگری می‏ربودند.بیش از هر چیز،حمایت کلیسای کاتولیک‏ کرواسی از این اعمال غیر انسانی اسف انگیز بود. کلیسای کاتولیک نه فقط مخالفتی با این‏ وحشیگریها نداشت،بلکه عملا از آن حمایت‏ می‏کرد و مطبوعات کلیسا بدون هیچ واهمه‏ای،از جنگ صلیبی کرواتها علیه ارتودوکسهای صرب و مسلمانان بوسنی حمایت می‏کردند. کلیسا از این هم قدم فراتر نهاد و راهبان مسیحی‏ بخصوص اعضای فرقه«فرانسیسکن»با دست‏ بخود،آدمکشی می‏کردند.یکی از فرماندهان‏ بازداشتگاه مخوف«یازنوواک»یک راهب‏ فرانسیسکنی به نام«میروسلاو فیلیپوویچ»بود. جانشین او،راهب«ایویکابرکلاسیچ»نام داشت و(به تصویر صفحه مراجعه شود)تنها آنقدر گذشت داشت که پیش از اعدام‏ بازداشتیها به آنها امکان می‏داد اعتراف کرده و اطلاعات خود را به او منتقل کنند اسقف اعظم کرواسی«استیپناک»که بعد از جنگ دوم در یک دادگاه مردمی به 16 سال زندان‏ محکوم شد هر چند آنچه را که در«یازنواک»انجام‏ شده بود محکوم کرد،ولی حکومت«پاولیچ»را ستود!

 پاپ،«پیوس دوازدهم»،رهبر کرواتها را در دیداری خصوصی به حضور پذیرفت و صلیبی به او هدیه کرد که این جنایتکار جنگی کاتولیک،تا پایان‏ عمر با خود داشت.کلیسای کاتولیک،مهر تائید بر همه بی‏عدالتیها می‏زد و همین موضوع باعث شد تا تنفر و جنایت چنان در منطقه پا بگیرد که حتی‏ امروز بعد از گذشت بیش از پنجاه سال،آتش آن‏ هنوز خرمن هستی بیگناهان را در کرواسی،بوسنی هرزگوین،صربستان و دیگر نقاطی که روزی به نام‏ یوگسلاوی معروف بود می‏سوزاند.

 در سال 1941 هنوز تعداد کثیری از روستانشینان‏ صرب نمی‏توانستند باور کنند که حکومت کشوری‏ که در آن زندگی می‏کنند درصدد است عده زیادی از از مردم کشورش را معدوم کند.عده زیادی از کشاورزان صرب از ترس آدم کشان کروات به‏ نیرهای اوستاشا پناه می‏بردند،غافل از این که‏ آنها با این کار،عملا خود را به دست جلاد می‏سپارند.به زودی اکثریت مردم دریافتند که‏ در قصابخانه‏ای بنام یوگسلاوی که تحت اراده‏ نیروهای محور اداره می‏شد،هر جنایتی مجاز است.جنایت کرواتها،واکنش صربها را نیز برانگیخت و بدین هر گروهی به جنایت در حق گروه مخالف اقدام کرد.صربها کرواتها را قتل عام می‏کردند و کرواتها صربها را.در مورد جنایتهای اعمال شده در این دوره،شواهد غیر قابل‏ انکاری وجود دارد.در این دوران،گروهی منشعب‏ از ارتش تسلیم شده آخرین پادشاه صربستان،به‏ مقاومتی مسلحانه علیه اشغالگران نازی دست زد. این گروه که«تشنیک»نام داشت،به مقر نیروهای‏ نازی شبیخون می‏زد و هر کجا سربازان هیتلری را پیدا می‏کرد،می‏کشت.در واکنش به این‏ شبیخونها،ارتش آلمان نازی در مقابل هر سرباز کشته شده پنجاه تا صد گروگان یوگسلاو را اعدام‏ می‏کرد.

 گروه«تشنیک»که داوطلبان خود را در بین‏ صربها و مونته‏نگروئیها جستجو می‏کرد،به زودی‏ متوجه دشمنان صرب نیز شد.به این ترتیب کرواتها و مسلمانان نیز از کشتار«تشنیک»در امان نماندند، چرا که گروه«تشنیک»در جنایت،به رقابت بادر بازداشتگاه مخوف‏«یازنوواک»در جنوب شرقی‏زاگرب،بیش از 7 هزار کودک کشته‏شدند.در این محل تنها در یک شب‏1370 زندانی را با داس سر بریدند!کرواتها که خود را با نازیها هم نژاد می‏دانستند به اقوام صرب‏به عنوان نژاد پست می‏نگریستند و در پاره‏ای مواقع از نازیهای آلمانی‏هم گوی سبقت را در وحشیگری‏می‏ربودند...کلیسای کاتولیک نه‏فقط مخالفتی با این وحشیگریها نداشت،بلکه عملا از آن حمایت‏می‏کرد.اوستاشا پرداخته بود.در شهر«فوچا»که کرواتها چندی قبل در آنجا صربها را به قتل رسانده بودند،یک گروه کماندویی‏«تشنیک»در ژوئیه 1941 هزاران مسلمان را کشت‏و جسد آنها را به رودخانه«درینا»انداخت.«فوچا»اکنون نیز صحنه درگیری بین مسلمانان و صربها است،سرنوشتی که ظاهرا در بالکان دو مرتبه‏تکرار می‏شود.در ابتدای تابستان 1941 نیروی جدیدی در یوگسلاوی ظهور کرد.رهبری این نیروی تازه را شخصی به عهده داشت که ظاهرا توانست برای‏دوران عمر خود مساله ملیتها را در یوگسلاوی حل‏کند.این شخص که فرزند یک فامیل کرواسی-اسلوونی بود،در ارتش اتریش خدمت کرده بود.او به وسیله روسها به اسارت گرفته شد و در آنجا مرام کمونیستی را پذیرفت.«یوزیپ بروز»از شهر«کومرووچ»در کرواسی،بعدا به نام«تیتو»معروف‏شد.او با همسر روسی خود در سال 1920 به‏پادشاهی اسلاو جنوبی بازگشت و مخفیانه حزب‏کمونیست را پایه گذاری کرد.پیش از این که‏«تیتو»در سال 1934 به مسکو برود،پنج سال را در زندان گذراند.در مسکو وی توانست تصفیه‏های‏استالینی را سالم پشت سر بگذارد و به یوگسلاوی‏بازگردد.در سال 1939 او به دبیر کلی حزب‏کمونیست یوگسلاوی ارتقا یافت.هنگامی که در آوریل 1941 نیروهای آلمان نازی به سوی‏یوگسلاوی سرازیر شدند،«تیتو»که اکنون دارای‏همسر دوم آلمانی بود،در«زاگراب»مخفی شد.بعد از این که در 22 ژوئیه 1941 آلمان نازی به‏شوروی حمله کرد،کمونیست‏ها تازه تصمیم به‏مقاومت در مقابل ارتش نازی گرفتند.تا آن هنگام هنوز«رفقا»پیمان«استالین-هیتلر»را قبول داشتند.در اوایل ژوئیه،کمیته مرکزی‏حزب کمونیست یوگسلاوی تصمیم به ایجاد گروههای پارتیزانی گرفت.برخلاف گروههای‏«اوستاسا»و«تشنیک»تیتو وابستگی قومی‏مخلوطی داشت.در کمیته مرکزی،علاوه بر«تیتو»،«کاردلی»از اسلونی،«رانکویچ»صرب،«جیلاس»مونته‏نگرویی،«پیچاد»یهودی و«کنچار»کرواتی نیز شرکت داشتند.در سپتامبر همان سال(1941)پارتیزانها شهر جنوبی صربستان به نام«اوزیسه»را با کار خانه‏اسلحه سازی آن تصرف کردند.این کار خانه‏روزانه حدود چهار صد تفنگ به اضافه مهمات‏مربوط به آن را تولید می‏کرد.علاوه بر آن بانکی‏نیز به دست آنها افتاد که 55 میلیون دینار نقدینگی‏داشت.«تیتو»در کنار این کار نظامی،سعی کرد رهبر تشنیک،«میخالویچ»را نیز به انعقاد پیمانی با پارتیزانها تشویق کند ولی رهبر«تشنیک»،«تیتو»را که زبان‏صرب و کرواسی را با لهجه روسی تلفظ می‏کرد،به‏عنوان جاسوس روسها به حساب می‏آورد و پیمان(به تصویر صفحه مراجعه شود)بستن با یک کمونیسم برای این افسر قدیمی گارد سلطنتی غیر قابل تصور بود.«تیتو»از نظر او جاسوس استالین بودبه زودی بین پارتیزانها که در این بین«جمهوری‏اوزیسه»را به وجود آورده بودند و نیروهای‏«تشنیک»درگیری روی داد.در همین رابطه‏نیروهای«تشنیک»سی دختر جوان را که تصمیم‏داشتند به نیروهای پارتیزانی بپیوندند و درصدد رفتن به مناطق تحت نفوذ پارتیزانها بودند،کشتد.هنگامی که پارتیزانهای«تیتو»قصد انتقامجویی‏داشتند،«میخالویچ»از ارتش نازی کمک خواست و اسرای پارتیزان را تسلیم نازیها کرد.بلافاصله‏جنگ علنی بین نیروهای سلطنتی وپارتیزانها شروع شد.از آنجا که پارتیزانها در درجه اول بر ضد نیروهای نازی می‏جنگیدند،خشم نیروهای‏آلمانی نیز نسبت به آنها هر روز فزونی گرفت به‏طوری که«میلوان جیلاس»در کتاب«جنگ‏پارتیزانی»خود می‏نویسد:«نازیها تهدید خود را عملی کردند و برای هر سرباز آلمانی که کشته می‏شد،صد نفر از افراد عادی را اعدام می‏کردند.»در اکتبر 1941 جوخه‏های اعدام ارتش نازی در شهر«کراگویواچ»صربستان 3000 مرد بین 16 تا60 ساله را اعدام کردند و کوتاه زمانی پس از آن‏1700 نفر از مردم عادی در شهر«کرایوو»نیز اعدام‏شدند.اعدامهای ارتش نازی و ترور«اوستاشا»و«تشنیک»باعث شد که هر روز تعداد بیشتری به‏پارتیزانهای«تیتو»بپیوندند.در اثر فشار ارتش‏نازی،پارتیزانها مجبور شدند«جمهوری اوزیسه»را تخلیه کنند ولی در قسمتهایی از«بوسنی‏هرزگوین»و«مونته‏نگرو»جای پا بدست آوردند.در تمام نقاط آزاد شده،پارتیزانها به سروسامان‏دادن امور اداری پرداختند و مدرسه‏ها و بیمارستانهایی دایر کردند.با کسانی که به عقیده‏آنها دشمنان خلق بودند،همان کاری را می‏کردند که در یوگسلاوی دوران هرج‏ومرج مرسوم بود.به‏قول«جیلاس»آنچه در این دوران زجر آور بود،به‏قتل رساندن خویشان به جرم همکاری با دشمن بود.در«هرزگوین»فرزندان،وفاداری خود را با قتل‏پدرانشانبه اثبات می‏رساندند و در اطراف شخص‏مقتول می‏رقصیدند و آواز می‏خواندند.به نسبت جمعیت،یوگسلاوی بعد از لهستان‏بالاترین رقم قربانیان جنگ جهانی دوم را داشت و بیش از دو میلیون نفر یعنی قریبا ده درصد جمعیت‏این کشور قربانی این جنگ شدند.بیش از نیمی از این افراد قربانی جنگ بین نیروهای داخلی بودند.با طولانی‏تر شدن جنگ،بر نیروی پارتیزانها نیز افزوده می‏شد و ارتش«تیتو»بالغ بر چهار صد هزار نفر شده بود که بر ضد نیروهای آلمانی و ایتالیایی‏می‏جنگیدند.در اوایل سال 1943،پارتیزانها در اطراف«نرتوا»موفق شدند نیروهای مشترک‏«تشنیک»و نازی را تارومار کنند.در گزارش‏های‏ستاد ارتش نازی در یوگسلاوی از آن هنگام به‏بعد،تیتو دیگر به عنوان رهبر پارتیزانها خوانده‏نمی‏شد بلکه از او به عنوان قوی‏ترین نیرو در بالکان یاد می‏شد.نیروهای متفقین نخست سعی‏در همکاری با نیروهای«میخالویچ»داشتند کهفرمانده اسمی آنان،پادشاه پتر دوم در لندن بود ولی به مرور زمان به پارتیزانهای کمونیست که‏باعث سر در گمی نیروهای نازی در بالکان شده‏بودند،روی آورند.باتسلیم شدن ایتالیا در سپتامبر 1943،بخت با«تیتو»همراهی کرد و پارتیزانهای او توانستند ده لشگر ایتالیایی را خلع‏سلاح کنند و هزاران سرباز ایتالیایی به نیروهای‏تیتو پیوستند که سلاحهای سنگین نیز در اختیار داشتند.در نوامبر سال 1943 در شهر«یاسه»بوسنی-در قلمرو حکومتی کرواسی که در دست پارتیزانها قرار داشت-«تیتو»مجمع ضد فاشیستی«کمیته‏آزادی خلق»را تشکیل داد و این مجمع،«جمهوری‏فدراتیو یوگسلاوی»را اعلام و پادشاه و حکومت‏در تبعید یوگسلاوی را غیر قانونی اعلام کرد.«تیتو»به عنوان رئیس جمهور انتخاب شد و این‏پست را تا پایان عمر در سال 1980 حفظ کرد.علاوه‏بر آن،«تیتو»شغل وزیر دفاع را از آن خود کرد و لقب مارشالی نیز به دست آورد.

نیروهای نازی که با وجود انتقال تعداد زیادی‏ارتشی و اعدام بالغ بر هشتاد هزار اسیر،نتوانسته‏بودند به این جنگ پارتیزانی خاتمه دهند،درصدد برآمدند«تیتو»را به قتل برسانند.در عملیاتی به نام‏«جهش سلحشورانه»ارتش نازی در 25 مه 1944حمله غافلگیرانه‏ای را به مرکز ستاد عملیاتی‏نیروهای پارتیزان در شهر«دروار»بوسنی انجام‏داد.کوتاه زمانی بعد از ساعت شش بامداد،300چتر باز از 40 هواپیما بر روی شهر پریدند و علاوه‏برآن 340 نیروی کماندویی دیگر با کایت به آنها پیوستند.از طریق زمینی نیز یک لشگر«اس.اس»به همراهی بلدهای«اوستاشا»و«تشنیک»بسوی‏«دروار»حرکت کردند.این شبیخون ناموفق بود زیرا «تیتو»که آنروز پنجاه و دومین سال تولدش را جشن گرفته بود،خارج از مرکز فرماندهی،در کنار رودخانه«اوناک»در کلبه‏ای جنگی آرمیده بود.او از آن مکان به وضوح می‏توانست حمله نیروهای‏نازی را تماشا کند.هنگامی که پارتیزانها از مقابل‏نیروهای ارتش نازی عقب نشینی کردند،«تیتو»همراه با منشی،همسر،یک مامور محافظ و سگ‏خود از طریق ساحل رودخانه،موفق به فرار شد.مهاجمان تنها توانسته بودند اونیفورم مارشالی وی‏را به دست آورند.بر خون ریزی در بالکان و جنایتهایی که در این دوران در کوهها و دره‏های‏این سرزمین به وقوع پیوست-و هنوز در گوشه و کنار یوگسلاوی می‏توان گورهای دستجمعی و اسکلت مردگان را کشف کرد-انتقام جویی‏پارتیزانهای فاتح بعد از پایان جنگ نیز افزوده شد.در زمان«تیتو»این موضوع هرگز علنی نشد فقط تعدادی از نویسندگان خارجی توانستند از گوشه‏هایی از این فجایع،پرده بردارند.از جمله‏«نیکولای تولستوی»که در لندن زندگی می‏کرد در کتاب خود به نام«وزیر و قتل عام»شمه‏ای از این انتقام جویی‏ها را نمایان می‏سازد.در آوریل و مه 1945،هم زمان با عقب نشینی نیروهای نازی از یوگسلاوی،سیری از مردم فراری به سوی شمال‏در حرکت بود.این حرکت شاید یکی از بزرگترین‏جابجایی‏های جمعیت به حساب می‏آمد.تمام‏کسانی که به نحوی به ارتش نازی خدمت کرده‏بودند یا در خفا با آن همکاری داشتند،همراه با دار و ندار خود به سوی مرزهای ایتالیا و اتریش که‏اینک نیروهای انگلیسی به طرف آن در حرکت‏بودند،روان شدند.صربهای در خدمت‏آلمان،«تشنیک‏ها»با موها و ریش بلند-که قسم‏خورده بودند تنها هنگام آمدن پادشاه به بلگراد آنرا (به تصویر صفحه مراجعه شود)اصلاح کنند-اوستاشیها و نیروهای دفاع محلی‏اسلوونی که از سال 1943 بر ضد نیروهای پارتیزان‏جنگیده بودند،همه به سوی مرزهایی که امیدوار بودند جان آنها را نجات دهد سرازیر شده بودند.تعداد این فراریان را به بیش از نیم میلیون برآورد کرده‏اند.انگلیسی‏ها تمام پناهندگان را تسلیم‏کردند و هنگام تسلیم آنها صحنه‏های رقت‏برانگیزی به وجود آمد که در هیچ تراژدی‏نمی‏گنجد.گروهی در حال فرار گلوله باران شدند.خود کشی‏های دسته جمعی و بلاخره انتقام جویی‏فاتحان در مثابل چشمان انگلیسیها از بازرترین‏نمونه‏های این عمل غیر قابل تصور نیروهای(به تصویر صفحه مراجعه شود)راهبان مسیحی،به‏خصوص اعضای فرقه‏فرانسیسکن با دست خود آدمکشی‏می‏کردند.یکی از فرماندهان‏بازداشتگاه مخوف«یازنوواک»یک‏راهب مسیحی بود.کلیسای کاتولیک مهر تایید بر همه بی‏عدالتی‏ها می‏زد و همین‏موضوع باعث شد تا نفرت و جنایت‏در منطقه بالکان پا بگیرد.حتی‏امروز بعد از گذشت بیش از 50سال،آتش برپا شده خرمن هستی‏بیگناهان را در کرواسی،بوسنی‏هرزگوین،صربستان و دیگر نقاطی‏که روزی به نام یوگسلاوی معروف‏بود،می‏سوزاند.

انگلیسی بود.در«بلایبورگ»ژنرال کرواتی‏«هرنچیک»تحت فشار نیروهای انگلیسی،خود را تسلیم پارتیزانها کرد.«میلان باستا»بیست و چهار ساله که به عنوان رئیس این گروه پارتیزانی وی را تحویل گرفت،صحبتی با او کرد که ریشه‏های‏نفرت نژادی در بالکان و تفاوت بین دو دیدگاه‏مختلف را نشان می‏دهد:«آیا شما صرب یا کروات‏هستید؟این مهم نیست.من پارتیزان و یوگسلاوم».«باستا»قول داد با ژنرال و دیگر تسلیم شدگان همانند اسیران جنگی رفتار کند،ولی‏هنگامی که تمام کرواتها خلع سلاح و تسلیم شده، در دشتی گرد آمدند،از جنگلهای پیرامون این‏دشت،پارتیزانهای پنهان شده،با مسلسل به سوی‏آنها تیر اندازی کردند.دو روز تمام-در 15 و 16 ماه‏مه-این قتل عام ادامه یافت و به کشته شدن دهها هزار نفر انجامید.هرگز کسی کشته شدگان را شمارش نکرد.هنوز روستائیانی که در«بلایبورگ»زمین را شخم می‏زنند،باقیمانده‏استخوانهای کشته شدگان را زیر خاک پیدا می‏کنند.آن تعدادی که از این کشتار جان سالم بدر بردند،به یوگسلاوی منتقل شدند.سرنوشت گروه‏دیگری از نیروهای درگیر نیز که در اردوگاههایی در داخل محدوده مرزی یوگسلاوی و تحت حمایت‏انگلیسیها قرار گرفته بودند شبیه دیگران بود.(به تصویر صفحه مراجعه شود)انگلیسیها آنها را به پارتیزانها تحویل دادند و در داخل مرزهای یوگسلاوی،کشتار ادامه یافت.در جنگی در اسلونی،پارتیزانها در مدت دو هفته در ژوئن 1945،حدود پانزده هزار نفر را کشتند.این‏مکان اخیرا کشف و باقیمانده اسکلت کشته‏شدگان به معرض دید عموم گذاشته شد.به نوشته«جیلاس»دستوری رسمی برای اعدام‏اسرا صادر نشده بود و هر گروهی،خود تصمیم‏می‏گرفت.«تیتو»در این باره یک بار گفته بود که‏این تصفیه باید انجام می‏گرفت ولی او در پایان‏سال 1945 دستوری مبنی بر توقف این کشتارها داد.«میخالویچ»و رهبران اوستاشا نیز که‏جنایتهای آنها به خون ریزی در بالکان دامن زده بود جزو اعدام شدگان بودند.پنج سال پس از پایان‏جنگ،حزب کمونیست یوگسلاوی رسما اعلام‏کرد که مساله قومیتها در یوگسلاوی حل شده‏است و در سال 1953 مجمع ملیتها که در کنار پارلمان فعالیت می‏کرد منحل شد.با وجود این، مساله برای یوگسلاوی که از سال 1946 تحت‏فشار استالین قرار گرفته بود،به این آسانی قابل‏حل نبود.آنچه از شدت نفرت و درگیری کاسته‏بود،فقط تعداد زیاد قربانیان بود که طرفهای درگیر را به نقطه پایان توان خود رسانده بود.برای تحت کنترل درآوردن صربها و پایان‏بخشیدن به حاکمیت صربستان،تیتو«مقدونیه»را به عنوان ایالتی خود مختار از صربستان جدا کرد و«وپوودنیا»و«کزوو»نیز به عنوان مناطق‏خود مختار،از صربستان جدا شد.مساله اساسی در یوگسلاوی که در زمان«تیتو»همچون آتش زیر خاکستر وجود داشت،مرزهایی بود که بر روی‏کاغذ وجود داشت و طبق آن یوگسلاوی باید به‏طریق فدراتیو اداره می‏شد،ولی در عمل همه چیز تحت نظر حکومت مرکزی قرار داشت و سیاست‏کشور،بدون توجه به قانون اساسی فدراتیو شکل‏می‏گرفت.بلگراد تصمیم گیرنده و تحت حاکمیت‏صرب‏ها بود.ارتش را ژنرالهای صرب اداره‏می‏کردند و رئیس سازمان امنیت،«الکساندر رانکوویچ»نیز صرب بود.«رانکویچ»نه تنها کسانی را که با رژیم کمونیستی مخالف بودند تعقیب می‏کرد،بلکه دقت خاصی نیزبه فعالیتهای‏قومی داشت.هزاران نفر از ساکنان آلبانیایی‏«کوزوو»تحت فشار نیروهای امنیتی به ترکیه فرار کردند.در سال 1966 او که حتی در زیر تخت‏«تیتو»میکروفن نصب کرده بود،از کار برکنار شد.«رانکویچ»در سال 1983 درگذشت و امروز به عنوان یکی از مظاهر صرب،ستایش می‏شود.درآمدهای حاصل از توریسم و تقسیم آن و وضع‏مالیاتها در یوگسلاوی زمان تیتو،هرگز آنطور که‏باید و شاید مورد قبول مناطق مختلف قرار نگرفت و مسایلی به وجود آورد که توسط دولت مرکزی از اشاعه ناآرامیهای ناشی از آن جلوگیری شد.«تیتو»که از مسئله از هم پاشی یوگسلاوی بیم‏داشت،با تمام قدرت در مقابل هر گونه اعتراض(به تصویر صفحه مراجعه شود)داخلی یا خارجی در رفع اختلافها مقاومت‏کرد.قانون اساسی جدیدی که در سال 1974 به‏تصویب رسید و به ایالتهای مختلف آزادی عمل‏بیشتری داد،آنطور که انتظار می‏رفت مورد پذیرش ایالت‏ها قرار نگرفت و صربها بیشتر از دیگران با نظر منفی به آن نگریستند.صربها دیگر چنان که تاکنون تصور می‏کردند،کشور را از آن‏خود نمی‏دانستند.با مرگ«تیتو»در ماه مه 1980،فصلی از تاریخ این کشور چند نژادی رقم خورد و ثابت شد که‏خانه‏ای که«تیتو»بنا نهاده بود،سست‏تر از آن بوده‏که بنیان گزاران آن تصور می‏کرده است.ترس‏«تیتو»از پا گرفتن افراد دیگر،سیاستهای‏اقتصادی غلط و سوء مدیریت در زمینه‏های‏مختلف،یوگسلاوی را آماده انفجار کرده بود.به عقیده بسیاری از یوگسلاوها،این سیستم‏نبود که در یوگسلاو عمل می‏کرد،بلکه«تیتو»بود که آن را می‏گرداند.یک سال بعد از مرگ‏«تیتو»،نخستین شورش در«کزوو»شروع شد.اعتراض دانشجویان دانشگاه«پرتشینا»به غذای‏بد دانشگاه،تبدیل به اعتراض قومی برای آزادی‏عمل بیشتر این ایالت در تصمیم گیریها شد.پلیس‏که از سوی فرماندهان صرب رهبری می‏شد،با شدت تمام وارد عمل شد و حتی از گارد ملی کمک‏خواست.درگیری چندین کشته بر جای گذاشت.در مناطق دیگر نیز کم و بیش تنش‏ها افزایش یافت.در اسلوونی و کرواسی هر روز زمینه درگیری‏گسترده‏تر شد.در کرواسی رهبر پیشین پارتیزانها و یار قدیمی تیتو،«فرانجو توجمن»به جرم ملی گرایی‏به سه سال زندان محکوم شد.او امروز رئیس‏جمهور کرواسی و یکی از افراطیون طرفدارکرواسی مستقل است.در صربستان نیز نژاد گرایی هر روز ابعاد گسترده‏تری یافت.به طوری‏که اکنون آشکار شده است،آکادمی علوم‏صربستان تحت نظارت«کوسیچ»که رئیس جمهور یوگسلاوی بود،تحقیق در مورد سرنوشت صربها را آغاز کرد و نتایج اعلام شده به از هم پاشی این کشور کمک کرد.نتایج تحقیقات این بود که صربها با وجود این که بالاترین قربانی را در جنگ داده‏بودند،کمترین فایده را از یوگسلاوی جدید برده‏اند.آنچه این گناهکاران‏پشت میز نشین انتشار دادند،جرقه‏ای بود که آتش‏حاصل از آن،سراسر خرمن هستی یوگسلاوی را فرا گرفت.«اسلوبودان میلوسویچ»،کمونیست دو آتشه که از سال 1986 به بالاترین مقام حزبی‏رسیده بود،قول داد که مساله«کوزوو»را به نفع‏صربستان و آن طوری که گروه تحقیق آکادمی علوم‏صربستان خواسته بود،حل کند و به نژادهای پست‏آن منطقه نشان دهد که چه کسی در آنجا حرفی‏برای زدن دارد.در اوایل سال 1989 پارلمان صربستان،تمام‏آزادیهای آلبانیائیهای«کوزوو»را محدود کرد و هنگامی که تظاهرات شدت گرفت، خودروهای زرهی ارتش،تظاهر کنندگان را تارومار کردند.تمام ماه مارس تظاهراتی در گوشه و کنار برپا شد و طبق آمار رسمی 24 نفر در اثر آن کشته‏شدند ولی آلبانیائیها از دویست کشته سخن‏می‏گویند.«میلوسویچ»در 28 ژوئن 1989،صدها هزار نفر را در«امزل فلد»گرد آورد و به مناسبت‏ششصدمین سلگرد جنگ«امزل فلد»دوره‏جدیدی را در صربستان اعلام کرد.حقیقت این بود که کرواتها و اسلوونیها که‏دیگر خواستار زندگی در یک یوگسلاوی صرب‏نبودند،از آنچه در«کزوو»اتفاق افتاده بود سرمشق گرفتند و هر کدام راه خویش را دنبال‏کردند.نخستین گلوله‏های جنگ داخلی در ماه مارس‏1991 در«پاکراک»-مکانی در کرواسی که‏صرب نشین است-شلیک شد و در 28 ژوئن،ارتش‏فدرال در اسلوونی دستور آتش داد.در مدت‏زمانی که از این تاریخ گذشته است،دهها هزار نفر جان خود را از دست داده و یا برای همیشه از ادامه‏یک زندگی عادی باز مانده‏اند،میلیونها نفر خانه و کاشانه خود را رها کرده و به مناطق دیگر گریخته‏اند،ولی بالکان هنوز آرامش نهایی خود را پیدا نکرده است.

زیرنویس

(1) Dusan (2) Nemanjiden (3) Prista (4) Amselfeld (5) Milos (6) Vuk Karadzic (7) Svetozar Borojevic (8) Srbobran

واشنگتن پست:اروپای جدید،اوپای‏قرون وسطی شده است

روزنامه آمریکایی واشنگتن پست در مقاله‏ای نوشت:ارتشهای آدمکش، گانگسترهای فاشیست،اردوگاههای مخوف و انبوه آوارگان،اروپای جدید را به«اروپای قرون‏وسطی»تبدیل کرده است.رابرت هانتر،معاون بخش سیاست بین‏الملل‏و رئیس مطالعات اروپایی مرکز مطالعات‏استراتژیک و بین‏المللی واشنگتن،در این مقاله، با اشاره به قتل عام مسلمانان بوسنی و هرزگوین‏بسیار حرف زده‏اند،ولی کمتر عمل کرده‏اند.وی افزود:ماهیت ضد اسلامی تجاوز صربها علیه مسلمانان بوسنی هرزگوین و بی‏توجهی و بی‏تفاوتی جامعه اروپا نسبت به این مسئله، مشکلات بیشتری را برای اروپای غربی به وجود می‏آورد و جهان اسلام نمی‏تواند بی‏توجهی‏کشورهای اروپایی را در این مورد نادیده بگیرد.نویسند مقاله واشنگتن پست با اشاره به‏بی‏تفاوتی غرب در برابر کشتار وحشیانه‏مسلمانان بوسنی هرزگوین به دست صربها گفت:آمریکا،به عنوان رهبر جهان غرب،در حال یک‏قمار تاریخی است که عواقب عمده‏ای را در پی‏دارد؛و البته،دیر شده است،ولی غرب هنوز می‏تواند نشان بدهد که از بحران بوسنی‏هرزگوین نگران است.وی افزود:سیاست غرب برای پایان دادن به‏بحران مسلمانان بوسنی هرزگوین می‏بایستی بر اصل تمایل به استفاده از قدرت نظامی استوار باشد.زیرا دلایل عمده‏ای وجود دارد که نشان‏می‏دهد قدرت نظامی و یا تهدید کاربرد آن برای‏حل بحران می‏تواند موثر افتد.به گفته رابرت هانتر،تاریخ به هر نسل اجازه‏آزمایش معیارهای اخلاقی و سیاسی را اعطاء نمی‏کند و برای اروپا و آمریکا،ماهیت نظم نوین‏جهان بر اساس آنچه که غرب در بوسنی‏هرزگوین انجام خواهد داد،تعیین می‏شود.

جستجو
جستجوی پیشرفته جستجوی وب
تازه ها
سایت رایزنی فرهنگی ج.ا.ا در زاگرب به زبان کرواتی

صفحه ی فیس بوک  رایزنی فرهنگی ج.ا.ا در زاگرب

سایت سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی

سایت خبری آزاد نگار

سایت پایگاه اطلاع رسانی ایران و بالکان (ایربا )

سایت بنیاد اندیشه اسلامی

سایت مرکز ساماندهی ترجمه و نشر معارف  اسلامی و علوم انسانی

سایت ایرانیان خارج از کشور

سایت دفتر مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای

سایت پایگاه اطلاع رسانی دولت

سایت خبرگزاری ج.ا.ا  (ایرنا )

سایت خبرگزاری قرآنی (ایکنا )

آموزش آن لاین زبان فارسی

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

سازمان اسناد و کتابخانه ملی ج.ا.ایران

دانشگاه تهران

رادیو ایران به زبان بوسنیایی
نظرسنجی
نظرسنجي غير فعال مي باشد
آمار بازدیدکنندگان
بازدید این صفحه: 1732
بازدید امروز : 30
بازدید این صفحه : 342374
بازدیدکنندگان آنلاين : 8
زمان بازدید : 2.3281

صفحه اصلی|اسلام|زبان و ادبيات فارسی|پيوندها